گفتم از عشق بنامت، ولی افسوس نبودی دل و دیده شد غلامت، ولی افسوس نبودی صید بیچاره شدم من، منتظر در پی صیاد خوشدل از دیدن دامت، ولی افسوس نبودی
آسمان دیدنت آبی است طعم دوریت چه بارانی ست همچو دریا در شب مهتاب دیدنت عجیب اهورایی است
دوست دارم عاشق دریا شوی پا به پایم راهی صحرا شوی دوست دارم با تمام سادگیت مثل مجنون باشم و لیلا شوی گاه گاهی صحبت از فردا کنیم صحبت از زیبایی دل ها کنیم چون گذر از اسمان ها می کنیم صحبت از بی آبی [...]
دراز! تو آنقدر کوتولهای که من برای دیدن تو ناچار سایبان چشمهایم شده دستهایم! تفاوت ما در این است تو از آسمان افتادهای من از خاک برآمدهام تو مدام فرو رفتهای من همیشه قد کشیدهام … دراز! تو نخواستی هرگز سایبان من باشی ولی [...]
روزی به فلک دست درازی کردم وز روی هوس،بچه بازی کردم وقتی که جدا شد،دلت از دل من استفاده ای ز چسب رازی کردم.
و فاصله ما هنگام غروب چهار برابر میشود. دست هایت را دراز کن شاید هنوز فرصتی باشد..
روزها می گذرد همچنان تنهایم چشم هایم دیگر ، سو ندارد اما همچنان چشم به راهت هستم جاده را می پایم دور دور دورم… گله از تنهایی دنیا دارم در پی آمدنت تک تک ثانیه ها بشمارم دفترم پر شده از شکوه ی تنها بودن هی ورق میزنمش اسم تو در همه جا پیدا بود [...]
به سینه شعله ی آهی که داشتم دارم زخیل اشک سپاهی که داشتم دارم هنوز آه سحرگاه و ناله ی صبحم زدست چشم سیا هی که داشتم دارم هزار مِهرِ درخشان گرم به سر باشد هنوز حسرت ماهی که داشتم دارم زبی وفایی تو پر کشیده ام بر سر وگر نه شوق نگاهی که داشتم [...]
من آن ستاره ام که باد دو چشم عاشقم ربود به دشت آسمانیم غمی بزرگ را گشود طلوع قلب عاشقم هنوز بیکرانه بود سرود عشق خواندنی است لبم پر از ترانه بود دلم نوای عشق داشت دو چشم گرچه مرده بود ز دل غبار عشق را چگونه می توان زدود؟ همیشه پر بهانه ام چو [...]
مپرس یارم ز احوالم که حالم رانمی دانی تو ازدر یای طوفانی چه می دانی چه می دانی منم غربت نشین درد تو همزاد طوفانی به ساحل می زنی هر دم در این شب های بارانی
با تو هم می مانم بر سر چشمه ی آب در مسیرِ قطره های باران و هوای خوشِ فاصله ها در کنارِ ابر بهار، و معمای باران در میانِ باد های خزان، می پیچد تا همه با خدامان باشیم و دگر هیچ نخوانیم و دگر هیچ نخوانیم
زمستان رو به اتمام است اما کفتر بیقید برفی تگرگی، نمنمی، باران تندی در سیاهیمردمِ بیمارِ چشمم آشیانسازی نکرده است اینک این اشک دلانگیز غبارانروب کوچ لکلکهای بیباک از کبود آسمان روی سرخِ گونههایم چه میخواهند؟ در بیابانی چنین بیتاب من از خود در فصل بارانهای بیپایان [...]