کشیدند مخمل زیبای شب را به روی کوهساران چشمه ساران به پولکهای سرخ آذین بستند چراغ روشن مهتاب تابان ز باران ستاره مخمل مست تو گویی گشته چون الماس یکدست تن چشمه ستاره بوسه ها زد که بنمود چشمه را بر خویش پابست به مخمل جان چو بخشید این ستاره به بازی کردن و ناز [...]
بایگانی برای دسته "چهارپاره"
قدری غریبی می کند احساس با اندیشه ام ماندم ، میان زندگی برگی تکم، یا ریشه ام؟ *** بافکر درخود میروم احساس شاکی می شود باعـشق روح آدمـی از راز حاکی می شود *** درد من بی حوصله تنها که از تکرار نیست گاهی به هرجا می روی راه سفر هموار نیست *** صد بارگفتم [...]
صدشعر، به هم ریخته اینجاست به قلبم صدبرگ ، فروریخته از شاخه به ریشه! یک بار نفهمید کسی حرف دلم را یک بار نشد سنگ نکوبند به شیشه افسوس که محتاجتر ازپلک به خوابم ! در خویش گم از خویش جدا، سخت جدایم هر روز اگــر فـاصــله ای بـاز بـرویــد یک روز ازین جسم سبکبال [...]
دوست دارم عاشق دریا شوی پا به پایم راهی صحرا شوی دوست دارم با تمام سادگیت مثل مجنون باشم و لیلا شوی گاه گاهی صحبت از فردا کنیم صحبت از زیبایی دل ها کنیم چون گذر از اسمان ها می کنیم صحبت از بی آبی [...]
من آن ستاره ام که باد دو چشم عاشقم ربود به دشت آسمانیم غمی بزرگ را گشود طلوع قلب عاشقم هنوز بیکرانه بود سرود عشق خواندنی است لبم پر از ترانه بود دلم نوای عشق داشت دو چشم گرچه مرده بود ز دل غبار عشق را چگونه می توان زدود؟ همیشه پر بهانه ام چو [...]
خودت را باز بسپارش به این دل به این دل، یاور دیوانه من همینجایی که شب گم بود وروزش پر از دست چین شعرواره من نمی دانی چقدر دلتنگ بودم از این دنیای تنگ وجابرانه خودت را باز می گفتی برایم به هر چند واژه های ناشیانه درون حفره لیوان آبی و یا در قاشق [...]
دستهایم همچو گل سرخ , لرزان, مست و شل چشمهایم در هراس بی سبب نارام و هُل . روزهایم چون سراب در عبور و اضطراب هاله ی اندوه شب در مسیر التهاب . من صدایم شیشه ایست حرفهایم جیره ایست سخت اما مهر بان جنس من افسانه ایست . انتظارم آبی است رنگ غم, اسمایی [...]
برای یافتن خود رفته بودم میان گردنه ها , کشتزارها نیافتم هیچ نشانی از خودم باز براندم ذهن خود را دورترها ندیدم هیچ چیز جز اتش دشت و خورشیدی که در ان زنده می گشت و رودی را بدیدم ناز نازان درون دشت با تب تازه می گشت نفهمیدم که آن رود از کجا هست [...]
غصه های دلم از بغض فراتر رفته بازهم حوصله ی خانه، زمن سر رفته کوچه ها باز به پاییز مرا میخوانند میروم ؛حیف زمان از کف من در رفته *** آسمان باز به اصرار زمین می بارد آه ! دستان خدا شیفتگی می کارد نبض این کوچه مرا سخت هوایی کرده از سکوت دلم انگار [...]
“کاش میشد ابر ها را پاره کرد موی باز آبها را شانه کرد کاش میشد در حضور آفتاب با خیال برفها هم خانه کرد کاش میشد خاک را تنها گذاشت با قناری تا سحر دیوانه کرد کاش میشد بی خجالت در سکوت بغض سرد اشک را ویرانه کرد کاش میشد در هوا خطی کشید باد [...]