ای زمین گرم وقتی در تو به خواب روم چگونه غصه هایم را تعبیر می کنی؟ خشمم را به کدام گیاه می آویزی؟ ندامتم را چگونه سبز می کنی؟ ای زمین گرم از اینکه سینه گرمت مدفن من شود شرمگینم نمی دانم, چون در تو خواب شوم شوره زار تنم آیا سبز خواهد شد؟؟؟؟
بایگانی برای دسته "متن"
سلام جناب ژرفاجو وسپاس از محبت شما. با یک دو بیتی آغاز می کنم،انشاالله تابعد. «رها »فضای وب و شعر نغز و فصل بهار مرا خوش است،ندارم اگر چه شام و نهار سلام من به شما دوستان با فر هنگ که می رسد زشما بوی حافظ و عطار شاد باشید.
وقتی مادرم شیرم را قطع کرد. نفرت را فهمیدم! وقتی آخرین کهنه ام را بست. اختیار را فهمیدم! وقتی در مدرسه تنهایم گذاشت. انتظار را فهمیدم! دوستش دارم بخاطر تمام آموخته هایم اما هرگز اورا نمی بخشم که اگر شکست را به من میفهماند راحت فراموشت میکردم.
سلام دوستان عزیز خواهش میکنم اینقدر به شعر های همدیگه ایرادهای عجیب و غریب نگیرید بلاخره هر کسی برای نوشته هاش دلیلی داره مثلا برای خود من سخته که از بعضی ها میشنوم شعر رو کنار بذار… منی که سالها با شعر سوختم و ساختم منم که تشخیص میدم میتونم ادامه بدم یا نه…. به [...]
واژه غریب زمستان کنار خیابان معنا میشود عبور خیابان از روی خون مردگی های دل من سکوت تنهایی را نجوا می کند آری صدای هر ماشین از عبور روی درزهای خیابان متفاوت است و این صدا معنای دقیق فاصله هاست پیاده رو هم عبور آدم های متفاوت را نشان میدهد یکی با کلاه یکی بی [...]
انگار من با دوستان عزیز سر چگونگی دوبیتی به تفاهم نمیرسیم آقای کوهستانی میگه واسه سبکت اسم بذار باشه اسمش رو میذارم آزادی اخه با قانون دوبیتی موافق نیستم و میگم ادم باید ازاد باشه منم دوبیتی با قافیه در مصرع ۱۲۴ میگم ولی به قانون ۱۲۴ معتقد نیستم… (کاش هر دم ز خدا یاد [...]
سلام مرا تو پاسخ دادی . اگر چه مخاطب من نبودی ! در راه باز کرده ام پشت در تو بودی گر چه مهمان من نبودی ! امشب در بستر من تو خوابیدی اگر چه هم بستر من نبودی ! با زنگ صدای تو از خواب پریدم . صبح شده بود، فکر می کرد ه [...]
من امروز صدای آغاز زنگ مدارس را شنیدم. و ولادمیه استراگون های زیادی را دیدم که با چشمانی اشکبار در انتظار گودو بودند من نیز بیاد دارم روزی را که با ترس قلم بدست گرفتن پا به دنیای کتاب و دفتر و شعر نهادم و هنوز هم نمیدانم که چرا بعد گذشت سالها هنوز منتظرم…
غوغای دل دلم پر از غوغا بود، امواج محبت به صخره های دلم برخورد می کرد و کف آلود به اقیانوس وجودم بر می گشت، ترانه های زندگی در قفس عمرم زندانی بودند و آواز آنها به گوش نیلوفران مست هستی نمی رسید.قلبم در زندان تپیدن اسیر بود. چاره ای نبود جز آزادی و رهایی [...]
سلام بر همه نویسندگان وشاعران و دوستداران سایت دلواپسی. از مدیریت سایت و نظر لطفشان بابت دعوت اینجانب به حضور درجمع شما بی نهایت سپاسگزارم . امیدوارم شایستگی ولیاقت این اعتماد را داشته باشم. باتشکر : دوست شما عبدالحمید خدایاری