ای شاهراه بخت که شدی آینه ملال اینجا دگر کجاست ؟ که خودم آشنا کنم … *** بگذار کمی راه دلم را جدا کنم از فرط خستگی یه کمی داغ دلم را دوا کنم بگذار تا برود , درد دل , صبور خواهم روم آنجا که خودم را رها کنم در روز بی کسی بکشم [...]
بایگانی برای دسته "قصیده"
جمع بودیم و شکم گشنه و خوش چون کسانی که به هم جور شدیم شد شکم سیر ولی رفت وفا همرهانی که ز هم دور شدیم شد مسیر همگی مال و ریا چشم در چشم همو کور شدیم نارفیقان در این خانه زدند صید شیطان به دم تور شدیم چون اسیریم [...]