تو به من گفتی: بگو! گفتمت هر آنچه بود تو به من گفتی: برو! رفتم از هر جا که بود تو به من گفتی : بمان ماندمت در اوج ماه خواسته بودی باشمت در هر کجا بودمت در نور و شور وقبله گاه تو به گفتی : برای من بمیر! گشته ام قربانی تو هر [...]
بایگانی برای دسته "شعر کوتاه"
بیا گذشته بازی ! من یک بار دیگر ساده رهگذر می شوم و تو یک بار دیگر عاشق تماشایم کن …
شعرهایم را کاشانه ای دهید تا قدری بیاسایند از ماجرای ِ روزهای ِ آواره ی ِ من …
چشمانم را دوست می دارم دردهایم را آنگونه زیبا به تصویر می کشند که دل هر رهگذر بی خبری را باخبر می سازند …
نگاهت را بدزد خدایا! می خواهم خورشید را سر بکشم تا همه ی آدمها خود نور شوند تا دل هیچ کسی هوس گریه به خود راه ندهد….
چون شبی هرگز ندیده کربلا دشت در خون خدا و کربلا یک جهان در ماتم و اندوه رفت تن های عزیزانی چنین در گور رفت دشت کربلا با خون حق سیراب شد حالت آدم ز اینجا وارد محراب شد دیو وشیطان شرمسار نام خویش چه پریشانند در افکار خویش سر ها بر نیزه ها پیروز [...]