امشب درون سینه ام پر گشته از غوغا و غم گویی زمین و آسمان آوار گشته بر سرم از ابتدای علقمه تا انتهای شط خون آتش گرفته عالمی پر گشته از عشق و جنون شبه پیامبر می رود تا دین را احیا کند در انزوای بی کسی خورشید را معنا کند درس شهامت می دهد [...]
بایگانی نویسنده
آسمان دیدنت آبی است طعم دوریت چه بارانی ست همچو دریا در شب مهتاب دیدنت عجیب اهورایی است
مپرس یارم ز احوالم که حالم رانمی دانی تو ازدر یای طوفانی چه می دانی چه می دانی منم غربت نشین درد تو همزاد طوفانی به ساحل می زنی هر دم در این شب های بارانی