در خیابانی شلوغ و به وسعت تمام زندگانی پرسه می زنیم و گاهی هم به سوی مقصدی نامعلوم قدم برمیداریم به امید آنکه این چند صباح عمر بگذرد و ساعتهایش و روزهایش و سالهایش به من خوشامد مرگ بگویند درد می کشیم و تحمل می کنیم و می گرییم و چقدر ضعیف و بی [...]
بایگانی نویسنده
دیشب انگار پایان تمام خوشبختی ها بود یایان یک رویای نیمه جان در کلامی سطحی از ته دل نبود جویدن حرفها از اعصابهای متورم بود شاید یا که طغیان تحملی شگرف یا که فراموشی هم آغوشی ها چرا که تلخ بود و دردناک دردی عجیب در استخوانهای کسی که یک رویا بیشتر نخواسته بود آشفتگی [...]
تمامی وجودم به راستی و نه قسمتی در تو خلاصه می شود چنان که خدا بنده اش را و چنان که هستی تار و پودش را از بندهای احساسم گرفته تا رگ های خشمم تا قطره های اشکم و تفتگی چشمهایم بگذار ستایشگرت باشم شبیه معابد مقدس بخوانمت و هر روز برای دیدارت در برابرت [...]