ای شاهراه بخت که شدی آینه ملال اینجا دگر کجاست ؟ که خودم آشنا کنم … *** بگذار کمی راه دلم را جدا کنم از فرط خستگی یه کمی داغ دلم را دوا کنم بگذار تا برود , درد دل , صبور خواهم روم آنجا که خودم را رها کنم در روز بی کسی بکشم [...]
بایگانی نویسنده
تو به من گفتی: بگو! گفتمت هر آنچه بود تو به من گفتی: برو! رفتم از هر جا که بود تو به من گفتی : بمان ماندمت در اوج ماه خواسته بودی باشمت در هر کجا بودمت در نور و شور وقبله گاه تو به گفتی : برای من بمیر! گشته ام قربانی تو هر [...]
کاری کن , زبان, در شعر من! شاعر آواز دلداران شود پر بکش بر دشت فکرم بی هراس روزنی بگشا که سخت تابان شود راه یابد بر زمین تشنه ام ابر گردد , قطره باران شود بال بگشا در درون سینه ام آسمان صاف من طوفان شود دیده بگشا در شب مستانه ام تا [...]
ای زمین گرم وقتی در تو به خواب روم چگونه غصه هایم را تعبیر می کنی؟ خشمم را به کدام گیاه می آویزی؟ ندامتم را چگونه سبز می کنی؟ ای زمین گرم از اینکه سینه گرمت مدفن من شود شرمگینم نمی دانم, چون در تو خواب شوم شوره زار تنم آیا سبز خواهد شد؟؟؟؟
این خواب تابستان نبود, تا در وجودش بنگرد حس خزان و مرگ را در آسمانش بنگرد گوید به خود آخر خزان تا کی به راهم می کشی؟ امروز مگر روزم نبود تا که به دامم می کشی؟ میدانی این روزمن است, تا خود دخالت میدهی هی می نوازی روح من ,حرمان به روحم میکشی هستم [...]
کشیدند مخمل زیبای شب را به روی کوهساران چشمه ساران به پولکهای سرخ آذین بستند چراغ روشن مهتاب تابان ز باران ستاره مخمل مست تو گویی گشته چون الماس یکدست تن چشمه ستاره بوسه ها زد که بنمود چشمه را بر خویش پابست به مخمل جان چو بخشید این ستاره به بازی کردن و ناز [...]
کمی حس کهن در باده ام ریز مرا با باده ام خوب درهم آمیز مرا در آینه از خود خبر کن به شهر آرزوهایم سفر کن بگو بر من ز ان شور جوانی ز امیدهای شاد زندگانی ز دورانی که باز سر مست بودم برای قلب گرمم می سرودم درونم از تلاطم بود عاری ز [...]
و نگاهت پر از همهمه بود پر از داد وسخن پر از فریادی که در ان دور دستها باز هم آتش فکند بر قلب من و چقدرتنها بود آن نگاه غمگین پر از راز سکوت پر از حرف « تورا میخواهم » پر از عشق و پر از حسرت من و در [...]
خواستم بگم دلم میخواد زبون به کام من گرفت حرفای صد سال دیگه تموم جونمو گرفت خواستم بگم یه فرصتم میون صد تا دل دل و صد تا دعا اومد شد و یه حرف خوب تموم فرصتو گرفت شد که بگم چه کاره ام شد که برم پی کارم نزاشت بگم ته دلم هنوز همون [...]
من آن ستاره ام که باد دو چشم عاشقم ربود به دشت آسمانیم غمی بزرگ را گشود طلوع قلب عاشقم هنوز بیکرانه بود سرود عشق خواندنی است لبم پر از ترانه بود دلم نوای عشق داشت دو چشم گرچه مرده بود ز دل غبار عشق را چگونه می توان زدود؟ همیشه پر بهانه ام چو [...]
خودت را باز بسپارش به این دل به این دل، یاور دیوانه من همینجایی که شب گم بود وروزش پر از دست چین شعرواره من نمی دانی چقدر دلتنگ بودم از این دنیای تنگ وجابرانه خودت را باز می گفتی برایم به هر چند واژه های ناشیانه درون حفره لیوان آبی و یا در قاشق [...]
برای یافتن خود رفته بودم میان گردنه ها , کشتزارها نیافتم هیچ نشانی از خودم باز براندم ذهن خود را دورترها ندیدم هیچ چیز جز اتش دشت و خورشیدی که در ان زنده می گشت و رودی را بدیدم ناز نازان درون دشت با تب تازه می گشت نفهمیدم که آن رود از کجا هست [...]