پیراهن کهنه ام بوی مادر را دارد سرزمینم پر از طراوت و شادی جای او خالی است پس هنوز هم می شود خاطره ها را پرسید جای کینه گل کاشت و سبزه عیدرا چراغانی کرد می شود ماهی قرمز را پرسید مهربانی را و از هفت سینش سکه را برداشت و نانی خرید و به [...]
پیراهن کهنه ام بوی مادر را دارد سرزمینم پر از طراوت و شادی جای او خالی است پس هنوز هم می شود خاطره ها را پرسید جای کینه گل کاشت و سبزه عیدرا چراغانی کرد می شود ماهی قرمز را پرسید مهربانی را و از هفت سینش سکه را برداشت و نانی خرید و به [...]
رخت هایم کو مادرم بیمار است و ایرانم ویران پشت این کوه بلند که درختانش مهربانند و گل هایش زیبا خبر بوی بهار می خواهم رخت هایم کو پدر از صبح تا شب گرفتار لقمه نانی است همه می ترسند از حاکم شرع مردمانی غمکین کودکانی که نمی دانند بازی را فقرا منتظر نور محبت [...]
دو دفعه خوابی دیدم به فاصله اندک نوری آمد و آرامگاه مومنی را نشان داد شاید رسول اکرم بود که پر بود از خاک و تار عنکوب و گفت فرمان می دهم بروو تمیز کن من ترسیدم از خواب پریدم و همه لباسم خیس عرق بود قلبم تاپ تاپ میزد تا باز بلک هایم آرام [...]
مرگ می بارد از آسمان دلم چقدر غمگین است صف نامردی هم بی دراز است هر کسی استخوان هم نوع خودرا در نیش دارد چه هوای سردی است گرگ ها هم می ترسند از این مردم شب پراندوه شد دیده گانم لرزید و سواری نیست تا بیخبران را بیدار کند کاروان مانده به راه دزدان [...]
به اصطلاح غربی ها امشب شب عاشقان است چه شب مسخره ای قفس دلم را باز می گذارم تا پرنده رهگذری در آن بنشیند شاید مزه عشق را چشیدم من در قانون مالیات های سنگین سرزمین یخی یک محکو م هستم باید نگران فردا بود باید جان داد زیر پرچم این جلادان عشق یعنی نکبت [...]
من خسته ام از پوچی از زندگی نکبت بار غربی دنبال فرصتی تا باز گردم به وطن زندگی آلوده به غم است هر کسی کلاه می بافد اینجا تا کلاهی نمدی بگذارد سر انسانی پس چرا من باید شاد شوم و از این آدمک های عجیب که فرو رفته در مردابی آخر هر خطی باز [...]
تنم خسته زیر غبار غم مرگ را بوسه میزند رقص اشعارم در غم دیده گانم صورتم را مرطوب باز هم دایره ها در فضای تنهائی می بینم ماه هم امشب گریان است ترسیدن از نادانی آدمها و من خسته زیر باران حوادث قوزک پایم رنج راهی دوررا در مغز استخوانم می نویسد بودن یا رفتن [...]
ایران نام زنی است دلاور ایران سرزمینی است پهناور این نام چقدر زنده و زیبا است در جان و رگ و همیشه با ما است من زنده به نام سرزمینم من عاشق این سرزمینم من ترک و بلوچ و فارسم من عاشق عروس فارسم تا زنده بود سرای ایران ایران نشود زدست تو ویران اهریمن [...]
چون شبی هرگز ندیده کربلا دشت در خون خدا و کربلا یک جهان در ماتم و اندوه رفت تن های عزیزانی چنین در گور رفت دشت کربلا با خون حق سیراب شد حالت آدم ز اینجا وارد محراب شد دیو وشیطان شرمسار نام خویش چه پریشانند در افکار خویش سر ها بر نیزه ها پیروز [...]
واژه هارا باید اندازه کرد وزن کرد واژه ها را باید دوست داشت بهتر نیست قابی بخرم قشنگ و واژه را قابش کنم و هر روز نگاهش و آرزو که چرا در من نیست باید خود واژه بود خود را قاب کرد رفت از همسایه پرسیدن نام واژه را به جنگ واژه هم نباید رفت [...]
با تشکر از محبت دوستان شعر را بر حسب احساس زمانی خود و بدون ویرایش و رنگ زدن می گویم درست مثل دو خواننده یکی در استودیو وپشت ران ترین میکرفون و تمرین زیادو….دیگری فقط برای هوای دل خود آوازی را می خواند اگر شعرها را دست کاری کنم و بالا و پائین حالت آن [...]
چقدر بدون حساب باید رفت تا کجا ؟ از من نپرس من خود هم گم شده ام شاید او بداند آنجا ست کنار بیدی که از ترس می لرزد می روم و در چشمانش می پرسم خستگی را با من تقسیم می کند سکوت معنای دارد و من بر می گردم تا فکر کنم و [...]