اگرچه سرد و تاریکم ولی دستام هنوز داغه گُلای اطلسی مُردن ولی قلبم هنوز باغه اگرچه خشک و بی آبم ولی چشمام یه اقیانوس صدای دست من کم سو نگاه من پر از فانوس اگرچه در قفس تنهام ولی با یادت آزادم نباید سر نوشتم را به دست باد می دادم
بایگانی نویسنده
دستهایم همچو گل سرخ , لرزان, مست و شل چشمهایم در هراس بی سبب نارام و هُل . روزهایم چون سراب در عبور و اضطراب هاله ی اندوه شب در مسیر التهاب . من صدایم شیشه ایست حرفهایم جیره ایست سخت اما مهر بان جنس من افسانه ایست . انتظارم آبی است رنگ غم, اسمایی [...]
“کاش میشد ابر ها را پاره کرد موی باز آبها را شانه کرد کاش میشد در حضور آفتاب با خیال برفها هم خانه کرد کاش میشد خاک را تنها گذاشت با قناری تا سحر دیوانه کرد کاش میشد بی خجالت در سکوت بغض سرد اشک را ویرانه کرد کاش میشد در هوا خطی کشید باد [...]
تو.!.. و چه ساده میگذری ،.. گویی حرفهآیم معنی نداشت… .شاید اشکهایم شأنی نداشت… شاید ،ولی ، .،کاش فهمیده بودی تو بگو امّا و من،… دیشب .. قلبم از حرکت ایستاد و تو… ..، تخت خوابیده بودی.. ۱۳۹۰/۸/۵