هر روز و هر شب، به دل خویش، نهان می گویم که تو را گر عشق نباشد ، غمی هم نیست آن را که غمی نیست دمی نیست شور و شرر گر که نباشد، همدمی نیست عاشق شوریده را گر که یار نباشد، غمی هست آن را که غمی هست، دمی هست، همدمی هست بی [...]
بایگانی نویسنده
ابری نیست بادی نیست بر سر هم صحبت نان بشری نیست همه جا خشکیده است تاک ها پوسیده است در دل کوه ها چشمه های خشک روییده است ناله چوپان صحرا از پی بی گرگی دشت خروشیده است سایه ها باریک باریک چون نی نی زار بی آب زندگانی مرده است رنگ ها جان سپرده [...]
پلک هایت را بگشا و نگاهم کن می خواهم در آبی ترین دریای چشمانت تا جزیره خوشبختی پارو زنم هر چند ره ناپیداست لیک ، مرغابیان ساحل آفتاب بیدارند پارو می زنم با دستان ابرهای باور صیاد مروارید آبی بیکران می شوم نیلگون خزه ای در شورش دریا ، ایستاده خزیده خرچنگی روی اوصاف صدف [...]
سایش زمان خرمنی از ستاره می چیند آن دم که آهنگ زلال جریان ستاره ها را می شنوم چمنزار پر ستاره می شود این سینه آسمان نیست که خالی می شود این دست های خالی ماست که نمایان می شود و شما ای آدمیان خاکی ای مقدسان خویشتن روی چمنزار قدم مگذارید که آن ستاره [...]
چشم هایم چون چراغی است سوسو زن در حصار شب تار اشک هایم ملموس و غمگینم که چرا درخت اینقدر بی رحم است مگر میوه اش ، روی شاخه اش سنگینی می کرد که او را رهانیده است ؟
در خواب ها خواهم خندید پیچش پیچک ها را باز خواهم کرد نارون ها را آب خواهم داد به موسیقی مرداب ها گوش خواهم داد و به آنها خواهم گفت : آیا ماهی زلال پرست را ندیده اید؟ به آفتاب رنگ زر خواهم اندود آب خواهم خورد راه خواهم رفت داد خواهم زد خواهم گشود [...]
با فریادی دگر بر خواهم خواست با دستانی پر از مشتی گره کرده هر چند دست هایم خالی خالی است اما، قلبم از عطش لبریز لبریز پس از هر غرش می زاید، فریادم ان گاه قدم به قدم طنین انداز می روید سرود آزادی به تو می گویم من ای مسلمان برخیز… و فریاد بزن [...]