در پس ثانیه هایی که ورق خورده و ساعت شده است روزها میگذرند سایه ها در پس هم میگذرند بی خبر از گذر ثانیه ها در هراس از ماندن هیچ اگاه نگشتند که اینگونه تورا میخواند و چه میگفت درختی که به اندازه ی اندوه خزان تنها بود و نگاهش نگران در پی همدم میگشت [...]
بایگانی نویسنده
کاش روزی فردا رود دریا نشود برود پاک و زلال برود تا ته دلتنگی دنیا تا عشق بدود سرخوش و مست بشود همدم باران و گیاه همره باد سفر تا به نهایت بکند کاش روزی فردا بشوم مثل نسیم در چمنزار رها بکشم در آغوش آسمان را با شوق دشت را با لبخند و همه [...]
در دلم یک لبخند سالها زندانی است پرم از دغدغه ی دیدن تو پرم از دلتنگی من به دیدار نگاهت دلخوش تو به دیدار اقاقی سرخوش گرچه رفتم از یاد باز با یاد تو هم آغوشم …
عقربکها رفتند دربدردر پی یک ثانیه تا فرداها گرد تنهایی من چرخ زنان می گردند منمو هق هق رگباری این ثانیه ها منو یک بغض ترک خورده ، یک حال خراب منو تصویر تو و خاطره ها منو اندیشه این فاصله ها من چه تنها شده ام و چه اندوه بزرگی دارم ساعت و عقربه [...]
باز هم پنجره ها را بستم دشت تنهایی من را فهمید نکند بو ببرد باد اندوه مرا نرساند به مشامش ناگاه همه درهای دلم رابستم که مبادا شاید حجم اندوه من از ناله فراتر برود که مبادا شاید زنگ تنهایی من گوش فلک راببرد باز هم پنجره ها رابستم باز درهای دلم رابستم بعد تو [...]