وطن-با کدامین باران و سیلاب
می توانم شستشو دهم
چهره ی خونین شده
از خون لاله های پرپرت را
خوب که می اندیشم نه-
باران و سیلاب کافی نیست
کاش می توانستم
تمام امواج دریا ها را بشورانم
برای شستشوی پیکرت
از تمام آنچه ویرانی می نامم
برای شستن زخمهای چرکینی
که تنت را به حال اغما در آورده
و بوی جگر های سوخته
به جای عطر شور انگیز
از نفس هایت به مشام می رسد
می خواهم شستشو دهم
قلب و تمام رگهای تنت را
زیرا احساس می کنم
جای خون در رگهایت
عصاره ی نفاق و دشمنی
جاریست
کاش می شد
در همه ی سبزه زار هایت
بذر محبت و همدلی
دوستی و مهربانی را
پرورش داد
و ریشه ی درخت کینه و عداوت را
خشکاند
قلبم تند می زند
از بوی آلاله هایی
که هنوز در کوهستان هایت می روید
و گوشهایم سرشار می شود
از صدای رودخانه هایی
که چون امواج خروشان دریا
در امتداد کوه هایت راه می پی مایند
و مزرعه هایت را سیراب می کنند
وه که چه لذتی………….
هنوز وقتی بهار می شود
پرنده گان سرمست نغمه سر می دهند
و جفت هایشان با شادمانی
همراهیشان می کنند
آه خسته ام………………….
خسته از صدای شلیک گلوله ها
که جای نوای مرغکان را گرفته اند
از بوی باروتی که در هوا شناور است
و جایی برای عطر شقایق ها باقی نمی گذارد
از دست های که به جای نوازش کودکان
پروانه ی مرگ را در دستان آنها می گذارد
از چرخ بال هایی که
همچون پرنده ها در هوای شهر ها
دایم به پرواز در می آیند
و پروازشان همواره خبر شومی را
به دنبال خود دارد
وطن- با کدامین طوفان؟
می توان خورشید حقیقت را
از پشت ابر های تیره بیرون کشید
و دست هایی که نه برای شکوفایی تو
بلکه برای ویرانیت در تکاپو هستند را
بر همه گان آشکار کرد
با کدامین قدرت؟؟






